با ذوق وصف نشدنی ای دستامو بالا آوردم و گفتم : بزن قدش ، خییییلی خوب در اومد امیر
بی توجه بهم دستامو گرفت و دنبال خودش برد تو اتاق گریم
روی صندلی نشوندم و شروع کردن پاک کردن گریم روی صورتم
تمام مدت من خیره شده بودم به اون دوتا تیله قهوه ای گیرا
مطمئنم بودم نگاه سنگینمو حس می کنه اما بی توجه به من با دقت مشغول کار خودش بود
با تموم شدن کارش طاقتم تموم شد و پرسیدم : چیزی شده؟
دستمو کشید و افتادم تو بغلش
یکی از دستاش دورم حلقه شد و اون یکی دستشو روی سرم گذاشت و منو بیشتر به خودش فشرد .
چند ثانیه بعد همزمان با شل کردن حلقه دستاش گفت : میخوای بیخیال این کار شیم؟
-چرا؟
+چون سخته
-چی سخته ؟
+تحمل گریه کردنت برام سخته ! این سرخی چشمات عذابم میده !
-این جزئی از کارمه .فقط یه هفته صبر کن .
+کارت ارزش ریختن این مرواریداتو نداره
لبخند ملیحی رو لبم جاخوش کرد:
-کارم شاید ، ولی برای تو ارزششو داره . من با خیلیا خندیدم اما فقط برای توعه که چشام تر میشه
فقط نبودن و رفتن توعه که به گریم میندازه . من فقط با نقشم همزاد پنداری کردم ولی وقتی فقط یه
لحظه فکر نبودنت به سرم زد روانی شدم !
+مگه من مرده باشم تو اینجوری گریه کنی ...
انگشتمو رو لبش گذاشتم و گفتم : هیس ! از نبودنا نگو . به جاش بگو کنارم می مونی ...
مطمئن گفت : قول می دم هیچوقت تنهات نذارم ، من حتی اگه خودمم بخوام نمیتونم ازت دل بکنم
همین دو تا جمله کافی بود تا دلم قرص شه .
روی پاهام بلند شدمو هم زمان با بسته شدن چشماش ، نرم پیشونیشو بوسیدم .
# رهام
برای بار سوم بود که اسمم مامان می افتاد روی گوشیم و برای سومین بار سعی کردم تماسشو نادیده بگیرم و حواسمو جمع کار کنم
با این که می دونستم چی میخواد بگه اگه نتونستم بیخیال شم .
با عذرخواهی کوتاهی از جمع جداشدمو و رفتم تو یکی از اتاقا
تماسو متصل کردم :
-سلام مامان جان
+سلام . خوبی ؟ چرا گوشیتو جواب نمی دی؟
-خوبم . ببخشید سر ضبط بودم نشنیدم . کاری داشتین ؟
+کار خاصی که نه ، فقط زنگ زدم مهمونی آخر هفته رو بهت یاد آوری کنم
-من که قبلانم بهتون گفته بودم ، خیلی سرم شلوغه نمی تونم بیام .
+چند بار باید برات تکرار کنم که حتما باید بیای ؟
- من چند بار بگم تا شما باورتون شه من کار دارم ؟
+من نمی دونم رهام . خودت میدونی یه کاریش بکن . به خدا اگه نیای دیگه نه من نه تو
دیگه نمی تونستم رو حرفش حرف بیارم ، یعنی اصلا من آدم این نبودم که رو حرفش حرف بزنم ولی اخیرا مجبور شده بودم تو روش وایسم و همین اذیتم می کرد . به ناچار مجبور بودم قبول کنم
آهکوتاهی کشیدمو گفتم : - باشه مامان جان ، میام
+منتظرم ، مواظب خودت باش
-چشم خدافظ
تماسو قطع کردم که با دلنیا روبه رو شدم
با لحن کلافه ای پرسیدم : تو اینجا چی کار میکنی ؟
+فک کنم اینجا اتاق منه !
انقدر حواسم پرت مامان بود که اصلا دقت نکردم کجا میرم .
-ببخشید حواسم نبود ....
+اشکالی نداره . فقط اگه به حساب فضولی نمی ذاری یه سوالی بپرسم ؟
سرمو به نشونه مثبت بودن جوابم تکون دادم .
-کی پشت خط بود که انقدر کلافه و پریشونی ؟
-مامانم
+خب
-باید برم اراک
+ خب مشکلت چیه ؟
- پگاه نقاشه ، به خاطر رفتنش انقدر مامانمو و خالم پاپیچش شدن که به دروغ فته بریا نمایشگاه و یه سری دوره های آموزشی رفته فرانسه و دو سه ماهه بر می گرده ، مامانم ایناعم به خیال خودشون میخوان جلوی همه رابطه ما جدی بشه و تا قبل برگشتن پگاه همه چی رو سر و سامون بدم که وقتی بر میگرده همه چی تموم شه . مطمئنم اینجوریه . نه میتونم نرم ، نه میدونم اگه برم چه جوری باید از زیر این جریان در برم .
+اگه فکر میکنی لازمه منم باهات بیام یا کمکی میتونم بکنم بگو . میتونی روم حساب کنی . من هستم مشکلی ندارم .
- مرسی ولی نه فکر نکنم .....
با فکری که یهو به ذهنم رسید حرف توی دهنم ماسید
دلنیا دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت :
+حواست کجاست ؟ چرا حرفتو خوردی ؟
-خودشه
+چی ؟
- تو میتونی پس فردا با من بیای ؟
+ تونستنو که می تونم ولی چی شد یهو نظرت عوض شد ؟
-بشین بهت می گم می خوام چیکار کنم .....
#دلنیا
به خاطر رهام و مهمونی امشب مجبور شدم لباسای تیره مو کنار بذارم و
به جاش تن بدم به پوشیدن مانتو آبی آسمونی ای که گلای ملیح صورتی روش کار شده بودن
بعد مدتها آرایش ملیحی روی صورتم نشوندم و با زدن عطر تلخ همیشگیم ، از اتاق بیرون اومدم
+بریم ؟
لبریز بودم از استرس اما سعی کردم کنترلش کنم و بروزش ندم
لبخندی زدم و گفتم : بریم
هردو بی حرف سوار شدیم
یکوت مزخرف بینمون بیشترعصبیم می کرد
فلشمو به پخش ماشین متصل کردم و شروع کردم زیر و رو کردن آهنگا تا بالاخره روی یه موزیک توقف کردم :
هی تو پروانه من همچو شمعم که از رفتن تو بسوزم
رفته ای بی من ای بی وفا تو چه آورده ای به روزم
بی خبر رفته ای و خبر از دل بی قرارم نداری
آتشم میزند این تب عاشقی این غم بی قراری
بی قرارم نگارم تیره شد روزگارم ابریم همچون باران
کجایی ای جان که طاقت ندارم
بی قرارم نگارم بازا تیره شد روزگارم ابریم همچون باران
کجایی تو ای جان که طاقت ندارم
در قفس مانده ام بی نفس مانده ام ای امان از جدایی
همچو لالایی خواب شیرین تو را خواهم ای دوست کجایی
همچو ماهی که در برکه قلب من عکس رویت نباشد
رفته ای تا دگر شوق دیدار من آرزویت نباشد آرزویت نباشد
بی قرارم نگارم تیره شد روزگارم ابریم همچون باران
کجایی ای جان که طاقت ندارم
بی قرارم نگارم بازا تیره شد روزگارم ابریم همچون باران
کجایی تو ای جان که طاقت ندارم
ایهام / نگار
تمام مدت سرمو جوری که به رهام دید نداشته باشه به شیشه پنجره تکیه داده بودم و آروم اشک می ریختم
دلم به شدت پر بود و گرفته بود
امشب برام غیر قابل تحمل بود
اما خودم خواسته بودم
خودم خواسته بودم و مجبور بودم برای نجات زندگیم تن بدم به این بازی مزخرف
همه خاطراتم جلوی چشمم رژه میرفتن
بی طاقت شده بودم
و زخم کهنه حسرتا و ای کاش هام سر باز کرده بود
دلم می خواست همه اینا کنار یکی دیگه اتفاق می افتاد
یکی که حالا دیگه نبود
اونقدر تو حال بد خودم غرق بودم که نفهمیدم گریم به هق هق کشیده و ماشین خیلی وقته متوقف شده .
تو حال خودم نبودم که سنگینی نگاه خیره رهامو حس نکرده بودم
انقدر قشنگ اسممو صدام زد که ناخود اگاه گفتم : جانم
گفتم جانم و بعد پشیمون شدم
دست خودم نبود که
عادت داشتم وقتی اینجوری اسممو صدابزنه دلم ضعف کنه براش و بگم : جانم ؟
ترک عادتم که موجب مرض بود و
من انگار حواسم نبود رهام ، مرد من نیست و اشتباه گرفتمش .....
#رهام
جلوی خونه خالم ماشینو نگه داشتم و خاموش کردم
با خاموش کردن ماشین خاموش شدن پخش من تازه صدای هق هق های ظریفشو شنیدم
به سمت دلنیا برگشتم
همون طور که توی صندلی جمع شده بود و سرشو به پنجره تکیه داده بود به طور مظلومانه ای گریه می کرد
نمی دونستم گریشو پای چی باید بذارم و چی کار باید بکنم
برای همین فقط اسمشو صدا زدم : - دلنیا
با صدای گرفته ای گفت : جانم
حس کردم دلم لرزید برای جانم گنگ هر چند تلخش
نمی دونستم کارم درسته یا نه ولی
دستاشو توی دستام گرفتم
از سردی غیر طبیعی دستاش نگران پرسیدم :
-خوبی ؟ یخ کردی ....
نه تقلایی کرد برای بیرون کشیدن دستاش از دستام . نه حرفی زد ...
فقط به سرتکون دادن کوتاهی اکتفا کرد
نمی خواستم اذیتش کنم برای همین علت گریه اشو جویا نشدم
ولی گفتم : اگه حالت خوب نیست ، میخوای خودم تنها برم ؟
+خوبم
- اصلا ولش کن تو همینجا بمون من میرم و برمی گردم
+منم میام
-آخه ...
+ وقتی گفتم هستم تا تهش هستم . پس منم میام . بریم
به صورتش اشاره کردم و گفتم : اینجوری ؟
پوکر فیس از تو آینه به آرایش پخش شدش نگاه کرد و زیر لب غر زد : اصلا آرایش کردن به من نیومده
بسته دستمال مرطوبو دستش دادم
-میخوای کمکت کنم ؟
+فلجم مگه ؟ خوشم نمیاد فقط وگرنه خوبه کار خودم اینه .
شونه ای بالا انداختم
در کل همه کاراش برام عجیب و گنگ بود
اصلا انگار همه چیز این دختر با بقیه فرق داشت
خیلی دلم میخواست سر از کارش در بیارم ولی به شدت مرموز و تودار بود
مرموز و تودار و محزون
محزون بودنش پنهان بود ولی می تونتتم از پشت نگاه سبز وحشیش غم تو چشماشو بخونم
با صداش از افکارم بیرون اومدم :
+ من حاضرم بریم
- تو اول نیا همینجا بمون میام دنبالت .
+باشه . امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره
درو باز کردم و پیاده شدم
حسابی دو دل بودم اما بالاخره دلو به دریا زدم و زنگو فشار دادم
بدون هیچ حرفی در باز شد
نگاه پر آشوبم سمت ماشین کشیده شد ،
مطمئن پلک زد
نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم
با لبخند تصنعی گفتم : سلام
خاله گفت : چه عجب بالاخره آقاداماد تشریف آوردن
لبخندم به پوزخند تبدیل شد
مامان بلافاصله با لبخند گفت : خیلی دیر کردی مامان جان
- ببخشید ولی گفته بودم کار دارم
خاله : حالا مهم نیست خاله . بیا بشین
مامان : حیف که پگاه جان نیست . جاش خیلی خالیه
خاله : اشکالی نداره حالا ایشالله تا دوسه ماه دیگه که بچم بر می گرده ترتیب همه چیزو می دیم که همه چی برای ازدواجشون آماده باشه
رسما داشتن میبریدن و میدوختن و خودشونم تنمون می کردن بدون اینکه نظر منو بخوان
برای همین با لحن متعجبی گفتم : پگاه بر می گرده ؟ بعید میدونم .
خاله چینی به پیشونیش داد و گفت : چه طور مگه ؟
- از اونجایی که من میدونم نرفته که برگرده . رفته برای همیشه بمونه
مامان سریع با لحن و خنده ماس مالی کننده ای گفت : این حرفا چیه مامان ؟ مگه میشه ؟ ناسلامتی چند وقت دیگه عروسیه
خودمو به نفهمی زدم و پرسیدم : عروسی کی ؟
خاله با تمسخر گفت : خب معلومه تو و پگاه
پوزخندی زدم و گفتم : یادم نمیاد همچین قراری باهم داشته باشیم
خاله : یعنی چی این حرفا رهام ؟
- قبلانم گفته بودم . منو پگاه به درد هم نمی خوریم . هم چین اتفاقای نمی افته . من با پگاه حرف زدم . اونم قانع شده که ما مناسب هم نیستیم . پگاه رفته که رفته دیگه نمی خواد برگرده ایران . من نمی دونم به شما چی گفته ولی حقیقت اینی عه که من دارم میگم .
خاله با ناباوری زمزمه کرد : محاله
- متاسفم نمی خواستم اینجوری بیانش کنم ولی راسته
+ زده به سرت رهام ؟ خیالت راحت شد دختر بیچاره رو آواره غربت کردی ؟ از خداتم باشه که پگاه زنت باشه
- از خدام نیست مادر من . نه این که پگاه واسه من کم باشه یا عیب و ایرادی داشته باشه . نه . خیلیم ماهه ولی واسه من فقط و فقط دختر خالمه . قبلانم گفتم ولی جدی نگرفتید . من و پگاه وصله تن هم دیگه نیستیم . من خودم یکی دیگه رو دوست دارم
خاله باعصبانیت گفت : معلومه اینجا چه خبره ؟ الان مثلا این جلسه خواستگاریه ؟
پوزخندی رو لبم نشست
چه مجلس خواستگاری ای بود که عروسش حضور نداشت و دامادش ناراضی بود به این وصلت ؟
با ارامش گفتم : ببخشید ولی من تو ماشینم یه مهمون دارم دیگه بیشتر از این نمیتونم تنهاش بذارم با اجازتون میرم بیارمش
و جلوی چشمای مبهوت همشون از خونه بیرون رفتم و دلنیا رو آوردم تو حیاط
دستشو تو دستم گرفتم و با لحن ملتمسانه ای گفتم : خواهش می کنم اگه چیزی گفتن به دل نگیر الان خیلی عصبانی ان . به خاطر من لطفا هیچی نگو
سرشو به معنی باشه تکون داد
با هم وارد خونه شدیم که همه ساکت شدن
مامان با تعجب به دلنیا نگاه می کرد
و نگاه خاله میخ دستای قفل شدمون بود
بابا با لحن آرومی گفت : معلومه داری چیکار میکنی رهام ؟
- خواستگاری . مگه نگفتین جلسه خواستگاریه ؟ اون جلسه خواستگاری شما که نه عروسش هست و نه دامادش راضی برای من معنی نداره . من میخوام خواستگاری کنم اما از دختری که کنارم وایساده و بهش علاقه دارم .
مامان با عصبانیت گفت : این مسخره بازیا دیگه چیه ؟
شوهر خالم که تا اون موقع ساکت مونده بود گفت : شورشو دراوردی . ازتو این انتظارا رو نداشتیم . خجالتم خوب چیزیه . اگه تا حالا چیزی نگفتم بابت احترام بوده ولی دیگه ساکت نمی شینم . دیگه حتی اگه تو بخوای من دخترمو دست آدمی مثل تو نمی دم . خجالت خوب چیزیه مگه ما مسخره ایم که یه روز بخوای یه روز نخوای ؟
- من عذر میخوام . ولی همه چیزو نندازید تقصیر من . من خیلی وقته میخوام این بازی مسخره رو تموم کنم ولی خودتون نذاشتید می دونم پگاه اذیت شده ولی منم کم زجر نکشیدم . فک کنم حق داشته باشم خودم کسی که میخوام یه عمر باهاش زندگی کنمو انتخاب کنم . خواهش میکنم درک کنید
سکوت شد
نگاه ملتمسو به بابا دوختم و گفتم : شما یه چیزی بگین بابا
× میگی چی کار کنم ؟ من خبر نداشتم اوضاع اینجوریه وگرنه جلوی این افتضاحو می گرفتم ولی حالا که اینجوریه به صلاحه زودتر این بحثو تمومش کنیم
مامان به سمتم اومد
به دلنیا اشاره کرد و گفت : این دختره رو میخوای ؟
جواب ندادم
مامان : با تو ام رهام . گفتم میخوای با این دختر ازدواج کنی ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم : آره
سکوت کرد و فقط خیره شد تو چشام
قطره اشکی که از گونه اش سرازیر شد آتیشم زد
بغضم گرفت
لب زدم : مامان
مامان : برو رهام . برو دیگه حق نداری اسم منو به زبون بیاری .
بابا : این حرفا چیه اخه ؟ رهام بچمونه
مامان غمگین زمزمه کرد : بود ، ولی دیگه نیست . دیگه من پسری به اسم رهام ندارم . الانم دارم میگم حتی وقتی مردم حق نداری بیای سر خاکم یا برام گریه کنی ،تک تکون مدیون منید اگه بذارید حتی زیر جنازمو بگیره . برو بیرون دیگه نمی خوام ببینمت
شوهر خاله : تو لیاقت دختر منو نداشتی . لیاقتت همینه که بری یه دختر بی کس و کارو که معلوم نیست کیه و چیه بگیری ؟
دلنیا از خشم سرخ شده بود . دتاشو مشت کرده بود و ناخناشو توی دستش فرو می کرد
می دونستم به خاطر من هیچی نگفته و شرمندش بودم
برای همین گفتم : لطفا احرام خودتونو نگه دارید حق ندارید بهش توهین کنید .
دست دلنیارو کشیدم و باهام از خونه زدیم بیرون .
بغض تو گلوم داشت خفم می کرد
گند زده بودم به همه چیز
سوییچ ماشین و سمتش گرفتم و گفتم : لطفا تو رانندگی کن
سوییچو از دستم گرفت و پشت فرمون نشست
سوار شدم
می دونستم دلنیا عصبانیه اما حرفی نمی زنه و چه قدر ممنون بودم که بدبختیامو به روم نمیاره
سردرد بدی داشتم و چشمامو بسته بودم
به دلنیا درمرود مقصد چیزی نگفته بودم و بی دلیل داشتیم تو خیابونا پرسه می زدیم
یکم بعد با متوقف شدن ماشین چشمامو باز کردم
گیج پرسیدم : کجاییم ؟
-بیابون . پیاده شو
..................................................................................................................
# ادامه دارد
#هونیا
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154