هرچه قدر بیشتر به حرفاش گوش می دادم بیشتر بهم می ریختم .
خدا می دونست که اصلا دلم نمی خواست اینجوری بشه .
ازشدت کلافگی مشت گره شدمو روی فرمون کوبیدم
+عذاب وجدان گرفتی ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : - شاید
و ماشینو روشن کردم .
همون طور که به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، بدون این که به من نگاه کنه گفت :
+تو رو نمی دونم ولی من از خودم حالم بهم می خوره . احساس گناه می کنم !
- برای چی ؟
+به خاطر به بازی گرفتن احساسات یه دختر
-مجبور بودیم . من نمی خواستم اینجوری بشه
+ولی حالا شد . ماحق نداشتیم اینجوری نابودش کنیم .
منم از جنس همون دخترم رهام . حسشو می فهمم .
می دونی وقتی یه زن همه چی رو میذاره میره یعنی چی ؟ یعنی اوج درد و فلاکت . یعنی ته خط براش .
کاش یه جور دیگه تموم می شد .
-اینجوری برای اونم بهتره ! ادامه دادن این رابطه بیشتر بهش صدمه می زد
+شاید ، درک کردن این که چه قدر الان داغونه و عذاب میکشه برام آسونه
-چه طور ؟
با لحن بغض آلودی خیره به من گفت : +همین جوری !
این دقیقا همون جوابی بود که برای بقیه سوالام گرفته بودم .
جوابی که موقع بیان کردنش می تونستم توی چشمای سبز غمگینش دروغ بودنشو بخونم .
دروغی که مثل شخصیت مرموز این دختر کنجکاو بودم ازش سر در بیارم !
#امیر
جلوی جسم ظاهرا بی جون هارا که توی مقبره باشکوهی قرار گرفته بود زانو زدم .
زل زدم به چشمای بستش و سعی کردم بیشتر تو نقشم فرو برم .
با لحن سوزناکی شروع به دیالوگ گفتن کردم :
-ای عشق من ، همسر مهربانم ،
مرگی که شهد نفس تو را مکیده هرگز قدرت این را نداشته که زیبایی تو را زایل کند .
او بر تو پیروز نشده و پرچم زیبایی هنوز در لبان و گونه های تو گلگون است
و علامت رنگ پریده ی مرگ بر تو تسلط پیدا نکرده ....
ژولیت عزیزم من چه می توانم کنم با خود بی تویی که قاتل کنت شد به جرم خواستن تو ؟
ژولیت نازنینم آیا باور کنم که مرگ هم عاشق پیشه است ؟
من نزد تو خواهم ماند و آغوش تو را آرامگاه ابدی خود قرار می دهم .
ای چشمان من از آخرین نگاهتان بهره ببرید
ای بازوان من آخرین وداع را به جای آورید و
ای لبان که دروازه ی تنفس هستید ،
با بوسه ی پاکی بر دستانش مهر خود را به او به پایان برسانید
که تا دقایقی دیگر این سودای بی پایان من به مرگ می انجامد ......
شیشه ای که به ظاهر زهر داخلش بود و بیرون اوردم و ازش خوردم :
-به سلامتی معشوقه ی ستودنی ام این را نوشیدم . پس با این بوسه جان می سپارم
بوسه کوتاهی روی دست هارا نشوندم و این جوری پرونده رومئو بسته شد .
#هارا
سربلند کردم و توی جام نشستم ، با گیجی روبه کسی که نقش راهب رو بازی می کرد گفتم :
-ای راهب مهربان رومئوی من کجاست ؟
+از این آشیانه مرگ و خواب غیر طبیعی ات خارج شو .
بیا از اینجا برویم . شوهرت در آغوش تو جان سپرده و کنت نیز مرده است .
من تو را وارد جرگه ی مقدس دختران دریا می کنم . دیگر پرسشی نکن .
بیا برویم ژولیت ، من جرات ندارم بیشتر بمانم ....
سعی کردم با ژولیت همزاد پنداری کنم و خودمو جای اون بذارم
و موفق شدم چون خیلی طول نکشید که اشک از گونه هام سرازیر شد .
با گریه و ضجه داد زدم :
-برو ، از این جا خارج شو . من از این جا لحظه یا دور نمی شوم .
این چیست ؟ یک جام که در دست عشق حقیقی من است ؟
آه ، پس زهر موجب این مرگ نابه هنگام شده .
ای حریص ! تو تمام آن را نوشیده ای و یک قطره به جای نگذاشته ای که بعد از تو مرا یاری کند...
همون طور که بالای سر امیر زار می زدم دستاشو تو دستام گرفتم و ادامه دادم :
من دستانت را می بوسم ،
شاید قطره ی زهری روی آن مانده باشد که چون داروی مرگ جان مرا بگیرد ،
آه هنوز دستانت گرم است ....
صدایی می آید ، باید عجله کنم ...
خنجری که رو زمین افتاده بود و برداشتم :
-ای خنجر مهربان ، غلاف تو منم ! در این سینه ی سوخته ام بمان و بگذار بمیرم ....
............................................................................................
دلیل این که یه کم نسبت به قبل کوتاه تر شد
اینه که به پارت 61 هم اضافه شده .
منتظر نظراتتون هستم .
هونیا
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135