#هارا
از اونشب به بعد امیرو ندیده بودم .
شده بودیم عین جن و بسم الله....
شبا یا من دیر میومدم یا اون
صب ها عم بر خلاف همیشه از خوابش میزد و صب زود میزد از خونه بیرون
دلتنگش بودم شدید
وتنها چیزی که زورم بهش میرسد
بغض لعنتی توی گلوم بود
من به همین دیدنش
همین بودنای ساده راضی بودم
ولی امیر همینم از من دریغ کرده بود
طبق معمول این چند وقت خونه نبود
رفتم اتاقش
پیرهن سفید رنگی رو از جا لباسی کشیدم بیرون و
عطرشو بوییدم
انگار یه لحظه آروم گرفت قلب بی قرارم
بعضی از آدما رو میشد توی دسته داروهای آرامبخش دسته بندی کرد
و امیر جزو همین دسته بود
دلتنگش بودم عجیب
عین دخترای 14 ساله تموم اتاقمو پرکرده بودم از عکساش
ساعتها به صداش گوش میدادم و زل میزدم به چشمای قهوه ایش
چشماش حکم مثلث برمودا رو داشت برام
ناخودآگاه و بی اراده غرق میشدم توشون
زمزمه کردم :
چشمهای تو
همان کافه دنجی است که
قهوه هایش حرف ندارد
پیرهن رو به آغوش کشیدم و بردم اتاق خودم
با تمام وجودم به خودم چسبونده بودمش
انگار میخواستم انتقام این تنهایی رو از پیرهنش بگیرم
مثل همه ی وقتایی که دلگیر بودم
دست به قلم شدم و شروع کردم به نوشتن
سایه های شب های دلتنگی
افتاده است روی قلبم
و به هیچ وجه دست بردار نیست
میخواهد هر طور شده تورا ببیند
ندای قلبم در سکوت فریاد میزند
دلتنگت است و
گویی طلبکار است
فکر کنم تو یه دوستت دارم به او بدهکاری
حالم خوب نیست
مشکل خاصی ندارم
جز یک دلتنگی نفس گیر .....
امشب اجرام جلو افتاده بود و
شب کنسرت تهران ماکان بود
به رهام گفته بودم میام کنسرت و برام یه بلیت گرفته بود
ولی متاسفانه اصلا حواسش نبود که نمی خوام دیده شم
بود .VIPو بلیت
ازش خواستم به امیر از اومدنم چیزی نگه چون
باید تکلیف این احساسات روشن میشد و
تا وقتی از احساس امیر مطمئن نمی شدم نمی تونستم هیچ تصمیمی بگیرم برای احساسات خودم
ولی دلیلی عم نمیشد ازخودمو از دیدنش محروم کنم
بعد اجرا لباس عوض کردم و بدون اینکه بک استیج وایستم
سریع سمت سالن میلاد حرکت کردم .
وقتی رسیدم جلوی سالن به دلنیا زنگ زدم تا بیاد جلوی در یه ساعت وقت داشتم
باید یکم قیافه مو تغییر میدادم
سرتاپامشکی پوشیده بودم
بعد تموم شدن گریم یه کلاه کپ مشکی گذاشتم روی سرم
دلم گرفت
برای دین شوهرم باید اینهمه ماسگول ابزی درمیاوردم
توی تموم مدت طول اجرا امیر بدجوری نگام میکرد
جوری که حس کردم بوبرده منم
دلنیا بغل دستم نشسته بود
وسط تایم استراحت بود که گفت :
راستی تو نمیای کانادا ؟
جاخوردم
-کانادا؟
+اره دیگه برای تور کنسرتا
گیج تر پرسیدم : کنسرت کی ؟
+خیلی گیجی هارا . خب کنسرت رهام اینا دیگه
-مگه کنسرت دارن کانادا؟
+نگو که نمیدونی ؟
با حیرت جواب دادم :
-نه .
+یه یه ماهی اونجان . منم برای کارای صحنه و گریم و لباس میرم باهاشون . دستیار گریمم جایگزین من میشه برای اجرای اپرای شما .
بغض کردم .
دنیا انگار آوار شد روسرم .
یک ماه
امیر باید خوشحال می بود
یه ماه از دستم خلاص میشد
به هیچ وجه نمی تونستم برم چون هنوز کلی از اجرا رفتنامون مونده بودم و من قرار داد داشتم با گروه
داشتم دیوونه میشدم
با صدای جیغ دخترای اطرافم به خودم اومدم
امیر و رهام برگشته بودن رو استیج
دلم میخواست تک تک دخترایی رو که به امیر میگفتن عاشقتم رو خفه کنم
خجالتم خوب چیزی بود حالا خوبه میدونستن امیر ازدواج کرده و رهامم با پگاهه
یاد پگاه افتادم
حسابی برام گنگ بود این دختر .
با شنیدن صدای امیر که میگفت منم عاشقتونم عصبی تر شدم
هم عصبی شدم هم دلم سوخت
بی نهایت طرفداراشو دوست داشت
و همون اندازه هم از من متنفر بود
تو دلم گفتم کاش همون طرفدار دوست داشتنی باقی می موندم....
آهنگ دلگیری پخش شد و شروع کردن به خوندن :
بد کاری دستم میدی از تو دستم میری میدونم آخرشم می مونه باهام دلگیری
نمیذاره تاثیری رو دله تو اصلا اینکه من وابستم تو بری میترسم
من واسه چشمات دله تنگم پره میترسم بد شده انگاری حاله من نیست دستم
من واسه چشمات دله تنگم پره میترسم بد شده انگاری حال من نیست دستم
دوباره این قلب بیقراره آروم نداره که طاقت بیاره نگو که چشمات دوسم نداره دوسم نداره
بد کاری دستم میدی از تو دستم میری میدونم آخرشم می مونه باهام دلگیری
نمیذاره تاثیری رو دله تو اصلا اینکه من وابستم تو بری میترسم
من واسه چشمات دله تنگم پره میترسم بد شده انگاری حاله من نیست دستم
من واسه چشمات دله تنگم پره میترسم بد شده انگاری حال من نیست دستم
واژه به واژه و حرف به حرف آهنگ حال دل بی قرار من بود .
دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه .
نشستن بیشترو جایز ندونستم
از جام بلند شدم تا برم بک استیج
همون طور گریمم پا کردم .
با دیدن آقای عشقی متوقف شدم .
قبل از اینکه حرفی بزنه کلامو از رو سرم برداشتم که منو شناخت
ازش خواستم به امیر چیزی نگه و به رهام اطلاع بده من رفتم .
تعجب کرد ولی چیزی نگفت .
رهام به حال زارم پی برد ولی نمی تونست اجرا رو ول کنه بیاد پیش من
به دلنیاعم پیام دادم نیاد دنبالم .
دلم خیلی پر بود
فقط رانندگی می کردم
بدون اینکه بدونم کجا میرم
فقط می روندم .
حالم اصلا دست خودم نبود .
یه ساعت بعد که به خودم اومدم دیدم توی مسر کرج به قزوینم
از شهر زده بودم بیرون بی اختیار
توی ترافیک بدی گیر کرده بودم
گوشیم بارها زنگ زده بود ولی جواب نمی دادم
مامان اینا برگشته بودن شیراز و خیالم بابت اونا راحت بود
و این تلفنا جز دلنیا و رهام کس دیگه ای نمی تونست باشه
دلم نمی یومد دوتا حامی این روزامو اذیت کنم . برای همین به رهام پیام دادم میخوام یه مدت چند روزی دور باشم . همین وبس .
حتی نگاه نکردم تماسام از کی بوده
فرصت خوبی بود که فکر کنم به همه چیز . به کاری که داشتم با خودمو روحمو زندگیم می کردم .
امروز چهارشنبه بود و من تا یک شنبه اجرا نداشتم .
مادرو پدر ، پدرم توی یکی از روستاهای طالقان زندگی می کردن .
تصمیم گرفتم یه مدتی رو اونجا بمونم
به دور از هیچ مزاحمتی
برای همین گوشیمو حتی خاموش کردم
باید عوض میشدم
باید تصمیم میگرفتم
باید فکر میکردم
کنار میومدم
برای همه چیز
باید یه مدت از این هیاهوی تکراری زندگیم پناه می بردم به یه جای آروم
بازی نفس گیری رو به خواست خودم شروع کرده بودم و حالا تقریبا کم آورده بودم
ولی حق نداشتم ببازم
نه راه پس داشتم نه پیش
پس باید راهی رو که توش قدم بر میداشتم و یه جوری هموار میکردم تا کم تر عذاب بکشم
حالا این راه هرچی که بود
به هر قیمتی
من باید تاوانشو میدادم ......
ادامه دارد .........
#هونیا
#H
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 202