#دلنیا
چند دقیقه ای بود با ناباوری نگاهم روی آینه خیره مونده بود . نگاهی به لباس مجلسی و پر زرق و برق توی تنم انداختم و بعد نگاهم روی صورتم زوم موند . آرایش لایت و ملیحی که کار خودم بود و موهای قهوه ای سوخته ای که بر خلاف حالت لخت همیشگیشون حالا فر درشت خورده بودن . هنوز توی شُک و شَک بودم . همه چیز خیلی زود دست به دست هم داد تا امروز روز نامزدی باشه . 15 بهمن ماه . و من همین الان تازه به خودم اومده بودم که دارم با زندگیم چی کار میکنم ؟ هراس ته دلم اجازه نمیداد مطمئن به این نمایش مسخره ادامه بدم . انگار همه چیز شوخی بود و الان که خودمو توی این لباس می دیدم فهمیده بودم دارم چی کار میکنم. با نگرانی ای که تو نگاهم مشهود بود همون جور روبه روی آینه ایستاده بودم . همه چیز زیادی زود جدی شد . آقاجون با دیدن رهام حسابی پسندیده بودش و تنها واکنششم به شغلش این بود که : خوبه دیگه . خدا در و تخته رو خوب باهم جور کرده این که رفته بزک دزک کن شده واسه من ، اون از رفیقش که رفته ارتیست شده، الانم که هردوشون یه شوهر مطرب گیرشون اومده یادمه رهام چه قدر اون روز از دست این کارای اقاجون خندید . رسما اگه می شد مخ رهامو میزد بره همون میکروبیولوژی رو ادامه بده . اصولا علاقه داشت همه رو دکتر مهندس کنه ! پدر مادر رهامم کوتاه اومده بودن اما مامانش هنوز دلگیر بود و با من کنار نیومده بود که بهش حق میدادم والا اگه پسر منم یهو دست یکی رو میگرفت میگفت اونی که تا الان مثلا نامزد بودیم و نمی خوام اینو میخوام با پشت دست میزدم تو دهنش حالا این که فعلا یکم سرسنگین باشن که دیگه عادی بود . به افکار مزخرفم خندیدم و نگاه پریشونم با دیدن گوشه قاب عکسی که از کنار آینه میز آرایش بیرون زده بود رنگ غم گرفت . قاب عکسو بیرون کشیدم و با دیدن چهره مهربونش دلم ضعف رفت واسه کسی که نبود و سهم من ازش فقط دلتنگی بود و بغض سفت و سختی که بی رحمانه تو گلوم جا خوش کرد . دستی روی قاب عکس کشیدم و زمزمه کردم : حتی با این که نیستی من هنوز دیوونه وار عاشقتم آرشاویر . اینا همش یه بازیه. من جز تو دل به کسی ندادم ولی کاش امروز تو کنارم بودی . قاب عکسو بغل کردم ولی به اشک تو چشام اجازه سرازیر شدنو ندادم . کشوی اولو باز کردم و قاب عکسو توش گذاشتم و با صدای خفه ای گفتم : ببخش که یه امروزو مجبورم بهت فکر نکنم تا لو نرم عزیزدلم . ببخش بابت همه چی ... با صدای هارا که صدام می زد با دست اشک تو چشامو پس زدم و همون جور که گوشه لباس آبی چرکی که روش گلای صورتی کار شده بود و گرفته بودم و مواظب بودم زیر پام نپیچه از پله ها پایین رفتم و سعی کردم رو لبم لبخند هرچند تصنعی ای رو بشونم . گیوا با اسپند و اشک شوق تو چشاش دورم میچرخد و مدام قربون صدقم می رفت . وقتی بغلش کردم دلم می خواست از ته دلم بزنم زیر گریه . همیشه جای مادر بود برام و حالا ام آغوشش یادآور آغوش گرم مامانم بود . دلم هواشونو کرده بود . بودن هردوشون . حتما مثل همه مامان باباهای دیگه آرزو داشتن منو خوشبخت و تو لباس عروس ببینن . هی . اما الان کجایی مامان که ببینی دختر کوچولوت تا چند وقت دیگه داره ازدواج می کنه ولی نه با اون کسی که عاشقشه . حتی خوشبختم نیست . کاش بابام بود . اگه بود احتمالا من مجبور نمی شدم برای فرار ازدست دانیار به رهام پناه ببرم . هارا که جو سنگین بینمونو دید دستمو کشید و سعی کرد آرومم کنه . با حرفاش بهتر بودم اما آروم و مطمئن به هیچ وجه . پناه بردم به ته باغ و روی نیمکت نشستم . با این که وسط زمستون بود اما باغ هنوز شکوه وزیبایی خودشو داشت . همه باغ چراغونی شده بود و مراسم قرار بود تو بخش سرپوشیده باغ برگزار شه . هرچه قدر به آقاجون اصرار کردیم مراسم ساده باشه قبول نکرد و از اونجایی که قرار شده بود عقد و عروسی یکی باشه زیر بار نرفت و گفت نامزدی با خانواده دختره و اصلا حرفشم نزنیم . هردو خانواده موافق نبودن یهویی عقد کنیم . برای همین ترجیح دادن فعلا یه صیغه محرمیت یه ساله بینمون بخونن تا بیشتر آشنا شیم و هر وقت آمادگیشو داشتیم ازدواج کنیم. برای من ورهام که می دونستیم همه چی الکیه فرقی نداشت اما انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا تشت رسوایی مون با صدای بلندتری زمین بخوره . وقتی همه چیز یه بازی کذایی بود و تهش به جدایی ختم می شد این همه تشریفات عصبیم می کرد . روبه آسمون کردم و گفتم : خدایا خیلی جاها دستمو گرفتی نذاشتی بیوفتم ولی به خودت قسم دیگه خستم . گله ای ندارما یعنی از بچگی آقاجون یادم داد گله نکنم ازت ، خواهش کنم . همیشه می گفت با سختیا امتحانمون میکنی ولی نمی دونم چرا دیگه نمی کشم . مادرپدرمو ازم گرفتی دم نزدم . زندگیم تو اون زلزله لعنتی نابود شد هیچی نگفتم . تموم این سالا حرفای تلخ و نگاهای پرترحم آدماتو تحمل کردم . عاشق شدم اما اونم ازم گرفتی و باز ادامه دادم . من همه عمرو احساسمو پای هیچ و پوچ تلف کردم ، زخمی نشست رو دلم که هیچ مرهمی نداشت ، احساساتم یخ زد و تبدیل شدم به یه عروسک خیمه شب بازی ولی بازم تاب آوردم و گفتم این سرنوشتم بوده . دمت گرم خدایا با همه اینا تنهام نذاشتی ، ولی یکم آرومتر امتحانم کن. من پتانسیل اینو ندارم تو این لباس لعنتی ای که ارزوشو داشتم کنار یکی دیگه بشینم و به کسی دیگه بله بگم ، اون خوبه ها ، هیچی کم نداره ، اصلا شاید از سرمم زیادیه من .. من فقط مشکلم اینه اون مرد من نیست ، سختمه بشم محرم کسی غیر مرد خودم ، دردم میاد به کسی جز اون بگم عشقم حتی الکی ! خدایا اون نیستا ولی این قلب نفهم من که حالیش نمیشه اون رفته ، هنوزم دیوونه وار برای اون می کوبه ، هنوز یه شباهت اسمی ، یه تشابه رایحه عطری مث عطر اون باعث میشه رد بده ، هنوز با دیدن عکسش دوباره عاشقش میشه ، خدایا این قلب نفهم من ، این دل لعنتیم قسمت و حکمت حالش نیست ، یه معجزه نشون بده بهم ، بریدم ! من ضعیفما ، سنی ندارم برای کشیدن این همه درد ! حواست هست ؟ حتما هست . می دونم منو میبینی . پس تنهام نذار بازم دستمو بگیر ، کمکم کن قوی بمونم و امشب بتونم در برابر تبریکایی که بهم می گن لبخند تحویلشون بدم ، خودت اخر و عاقبت این مسخره بازیمونو به خیر کن ، خودت کمک کن امشب بگذره ، خودت یه معجزه یه مرهم بفرست برا دل خستم ! آه عمیقی کشیدم . یکم آروم شده بودم که یهو با چیزی که روشونه های برهنم نشست پریدم و با دیدن رهام بیشتر هول کردم . هرچه قدر من ازش دور می شدم اون انگار نزدیک تر می شد ! شنلمو روی شونم انداخت و بندشو گره زد و گفت : سرما میخوری اینجوری ! با دستپاچگی گفتم : از کی اینجایی ؟ با صدای تحلیل رفته ای جواب داد : تازه اومدم ! سری تکون دادم که با لحن محزونی گفت : چرا غم داره چشات ؟ زل زدم تو چشمای نافذش و سعی کردم دروغ بگم . غافل از این که چشام داد میزدم داغونم ! -چیزی نیست ! همون طور محزون اما آهنگین ادامه داد : یه دنیا حرف داره نگات ! وقتی حالت بده میزنه به سرم که همه غماتو بخرم ..... الانم بگو . مگه غیر اینه که دوستا باید غماشون نصف نصف باشه . بگو چته ، مشکل چیه ؟ زل زدم به چشای مهربونش . من الان باید چی میگفتم به این نگاه مهربون ؟ می گفتم مشکل من تویی و دل نفهمم ؟ میتونستم اصلا مگه ؟ جواب واضح بود . نمی تونستم . برای همین فقط گفتم : می ترسم از این که سرانجام این بازی مث شروعش دست خودمون نباشه ! دست راستشو از توی جیبش درآورد و سمتم گرفت . همون طور که اشاره می زد دستشو بگیرم گفت : دستتو بده من . با تعجب نگاش کردم که گفت : شک نکن . دستمو توی دستش گذاشتم که گفت : قسم به مردونگیم ، قسم به شرافتم و قسم به همین حسی که باعث شده قلبم انقدر مصمم به سینم بکوبه تا وقتی خودت میخوای و دست تو دستامه پشتتو خالی کنم . نا خودآگاه دلم لرزید واسه بغض گنگ تو صداش . دلم لرزید و دیگه اختیار قطره های اشک جمع شده تو چشامو نداشتم که فرو ریختن . زیرلب غرید : د اخه گریه نکن لعنتی ! من باید خیلی عوضی باشم تو رو مجبور به کاری کنم . هنوزم دیر نشده فقط کافیه بگی نمیخوای ادامه بدی ، نامردم نزنم زیر این بازی لعنتی ! تند تند سرمو به نشونه مخالفتم به طرفین تکون دادم که ادامه داد : خب پس چی ؟ تو دروغ شنیدی از من ؟ +نه - پس الانم اعتماد کن بهم . قول میدم هرچی که بشه ، هر اتفاقی که بیفته نذارم تو صدمه ببینی . همه چی پای من . باشه ؟ لبخند بی جونی زدم و سرمو تکون دادم . دستمالی سمتم گرفت که اروم اشکامو پاک کردم . شانس آورده بودم این گریه های احتمالیمو پیش بینی کرده بودم و آرایشم ضد اب بود و گرنه الان افتضاح می شد . ته ته دلم مطمئن شده بودم . واقعا آروم گرفته بودم. سرمو رو به آسمون گرفتم و تو دلم از خدا تشکر کردم . غافل از این که بی خبر بودم مرهمی که دنبالشم کنارمه و معجزه اش در انتظارم وگرنه چهل شبانه روزم شکرشو می کردم بس نبود . با دستی که روی کمرم نشست به خودم اومدم . + پاشو بریم که همه منتظرمونن . از جام بلند شدم و همون طور که دامنه لباسمو می گرفتم تا برای راه رفتن مشکلی نداشته باشم نگاهم به چهره گرفته رهام افتاد . حس می کردم از چیزی ناراحته . دلیلشو نمی دونستم اما بعدا باید ازش سر در می آوردم . آروم صداش زدم : - رهام +جانم ؟ -بابت همه چی ممنون لبخند کم رنگی زد و گفت : قابلی نداشت . بریم حالا ؟ زیر لب گفتم : بریم و باهاش هم قدم شدم . با این که قرار بود خیلی مهمون نداشته باشیم اما تقریبا بیشتر از صد نفر حضور داشتن که همه از اقوام و آشناهای نزدیکمون بودن . با هرکس که روبه رو می شدیم در برابر تبریکاشون تشکر کوتاهی می کردیم و رد می شدیم . انگار می ترسیدیم با بیشتر وایسادنمون دستمون رو شه و از همه بدتر برخورد با خانواده عموم و خانواده خاله ی رهام بود . ذهنم دوباره داشت درگیر میشد که با دیدن آقا جون باز اشک به چشمم هجوم آورد . نمی دونستم اگه یه روزی می فهمید همه چی دروغ بوده می تونستم ببخشتم یا نه ! اصلا خودم میتونستم خودمو ببخشم که مردی که زندگیشو وقف بزرگ کردن من کرده بود رو دور زده بودم ؟ نمی تونستم اما خودمو زا آغوش مهربونش محروم نکردم و پناه بردم بهش . انقدر سفت چسبیده بودمش که انگار دیگه نمی دیدمش . مث لالایی صدای آرامش بخشش زیر گوشم پیچید که نجوا کرد : امیدوارم عاقبت به خیر شی ولی همیشه یادت باشه دلنیا ، چه دور چه نزدیک قبل از هر بنی بشری این منم که مث کوه پشتتم ! بغض با این حرف بیشتر به گلوم چنگ زد . چه جوری دلم اومده بود اخه ؟ خودمو قانع کردم که مجبور بودم . از خودش جدام کرد و همون طور که صداش می لرزید گفت : تو یادگار دیاکو و شانایی برام ! یادگار عزیزترینام . و بعد سکوت کوتاهی برای پنهون کردن لرزش تو صداش به همون ابهت قبلیش برگشت و رو به رهام گفت : دارم عزیز ترین چیز توی زندگیمو میسپرم دستت پسر . قول بده هیچوقت نرنجونیش ! رهامم با اطمینان و نگاه عجیبی بهم گفت : خیالتون راحت . قول میدم مثل چشمام مواظبش باشم ! آقاجون با لبخند مطمئنی رضایتشو اعلام کرد و به سمت بقیه رفتیم . با رسیدن به خانواده رهام بر خلاف انتظارم خیلی خوب برخورد کردن و بعد دعای خیریشون به سمت جایگاه مخصوصی که آماده کرده بودن راهنماییمون کردن . صدای نفس نفسای رهام استرسمو بیشتر میکرد و خدا میدونست قلب هردومون چه قدررر داره تند میزنه . انقدر توی افکارم غرق بودم که نفهمیدم کی عاقد برای بار سوم خطبه رو تکرار کرد و حالا همه منتظر جواب منن . با سقلمه هارا سعی کردم به همه شک و تردیدام غلبه کنم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : با اجازه پدربزرگم بله... به ثانیه نکشید که دستم تو دستای یخ زده رهام قرار گرفت . نشونی که گرفته بودن رو دستم کرد و بوسه کوتاهی روی دستم نشوند . از اون گرفتگی بیرون اومده بود و با لبخند دلبری زیر لب چیزی گفت که به زور شنیدم . اما با شنیدنش انگار برق بهم وصل شد: بالاخره مال من شدی ملکه قلبم!
...................................................................................................
#رهام بالاخره مال من شدی ملکه قلبم !!!!!!
به نظرتون سرانجام این عشق یه طرفه مو مشکی قصه مون چیه ؟!
منتظر نظراتتون هستم !
هونیا...
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 149