کلید و دوبار توی قفل چرخوند و کمکم کرد وارد شم . هنوز تو بدنم درد داشتم اما خفیف . از بخت بدم دقیقا دست و پای مخالفم تو گچ بود و همین کارو سخت تر می کرد . منو به سمت اتاقی که مشخص بود اتاق خودشه راهنمایی کرد . اصلا حوصله بحث نداشتم پس قیدشو زدم . منو روی تخت نشوند و گفت : یکم بخواب . هرچیزی ام لازم داشتی بهم زنگ بزن حتما میدونم سختته بیای بیرون .
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و تشکر کوتاهی زیر لب زمزمه کردم . از اتاق بیرون رفت اما نصفه راه برگشت و گفت : دکترت برات مسکن نوشته اگه حس میکنی درد داری بگو بهت بدم .
+فک کنم فعلا بهش احتیاج ندارم .
لبخند کمرنگی زد ، خوبه کوتاهی رو زمزمه کرد و از اتاق بیرون رفت و درو بست . روی تخت دراز کشیدم . توی بدنم حس کرختی داشتم و توی روحم حس کسی که انگار کلی امتحان نخونده و مشق ننوشته روی دستش باد کرده ! گوشیمو از توی کیفم بیرون کشیدم اما قبل از این که بتونم روشنش کنم مات تصویر خودم توی گوشیم شدم . صورتم به نیلی میزد و کبود بود . رنگم حسابی پریده بود و پارگی لبم تو ذوق می زد . آهی کشیدم و شم از چشمای خستم گرفتم . رمق هیچ چیزی رو نداشتم . تمام اتفاقا تو ذهنم گذشت . با یادآوری مسبب این اتفاقا بیشتر بهم ریختم با حرص زیر لب زمزمه کردم : به شرفم قسم ! تقاص کارتو پس میدی کثافت !
ذهنم کشیده شد به سمت اون شب . چه شبی بود . شبی که باید قاعدتا خیلی خوشحال می بودم به گند کشیده شده بود . سعی کردم از همه چیز اون شب جز حرفای رهام بگذرم . تنها نقطه مثبت این جریانو این می دیدم که نذاشتم یه نفر دیگه به خاطر من قربانی شه . این که جلوی برخورد رهامو گرفته بودم شاید واسه بقیه عجیب می بود اما واسم خودم مسئله غیر قابل درکی نبود . رهام راست می گفت . من از این زندگی کذاییم سیر بودم . خسته بودم . مرگ واسم ترسناک که نبود تبدیل شده بود به شیرین ترین رویای هرشبم . این منِ حال من نبود ! دلنیا نبود . حداقل اون دلنیای سابق نبود . سه سال بود زندگی جهنم بود . تلخ بود . به تلخی شکلاتای 98 درصدی که برای اثبات تلخیشون لازم نبود مزشون کنی . من تنها بازمونده یه حادثه دلخراش بودم و از طرفی تنها بازمونده یه رابطه عمیق عشقی... حالاهم شده بودم مصدوم تصادفی که تصادفی نبود ! حس اضافی بودن داشتم و درد بزرگ اونجا بود که دلم از بودنم و گلوم از بغضِ محبوسِ بین دیواره هاش گرفته بود . درمون این گرفتگی ها و حال گرفتم شونه ای بود که نبود . دلم آغوش گرم کسی رو می خواست که تو آغوش سرد خاک بود . دلم بوی عطرشو می خواست . نه این عطری که از لحاظ اسم تجاری کاملا مشابه عطرش بود و بینیم و نوازش می داد . نه . این رایحه وقتی عطر تنشو نداشتم نه تنها واسم جذابیتی نداشت بلکه فقط و فقط یه عذاب محض بود . تمام بقیه روز با افکار که مثل خوره جونمو می خورد گذشت ...
صبح ساعت حول و حوش یازده بود که با درد نسبتا خفیف پام بیدار شدم ، از بیرون صدا می اومد و این یعنی رهام نرفته بود . سعی کردم بلند شم نشستم سر جام و پامو از تخت گذاشتم پایین ... با زحمت بلند شدم ايستادم . دست سالممو به دیوار گرفتم و سعی کردم با لی لی خودمو به در برسونم . گچ پام خیلی سنگین بود و این که نمی تونستم از دوتا دستام کم بگیرمم اجازه استفاده از واکر و نمی داد . همون طور که نفس نفس می زدم بازور خودمو به جلوی در رسوندم . رهام تو آشپزخونه بود . به محض دیدن من با عجله از آشپزخونه بیرون اومد و گفت : چرا صدام نکردی ؟
با کمکش نشستم روی کاناپه و گفتم : بالاخره باید عادت کنم . نمیشه همش آویزون تو باشم که... همون طور که داشت پای شکسته مو روی میز میذاشت گفت : سرکار خانوم فک نکنن عادت کنن من اجازه میدم برن خونشون ....
لبخند ریلکسی زدم و گفتم : حالا اون به کنار می خوام سر کارمم برم ....
اخمی کرد و همونطور که بهم چشم غره می رفت گفت : تو نمی تونی یه دقیقه یه جا آروم بگیری ؟ دیگه چی ؟
-اولا یه دقیقه نیست 22 روزه ! دوما این همه بخور و بخواب تو بیمارستان به نظرم کافی بوده
با غیض گفت : تو چرا اینجوری ای دختر ؟ 25 سالته می تونم شرط ببندم تو این سه سال اخر زندگیت مثل خر از خودت کار کشیدی استراحتم تعطیل بوده !
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم : اون وسطا یه بلانسبتم بگی بد نیست ....
با ادای مسخره ای روی صورتش کوبوند و بعد از این که از چند زاویه دستو گاز گرفت گفت : اوا خاک بر سرم . خب بلا نسبت خر ...
کوسن روی کاناپه رو سمتش پرت کردم که با اعتراض گفت : دروغ میگم مگه ؟
از فاز شوخی بیرون اومدم و نالیدم : جدای از شوخی واقعا که نمیخوای منو 22 روز اینجا حبس کنی ؟
تک خندی زد و گفت : چنان میگی 22 روز انگار 22 ساله . بعدم مگه اینجا زندان گوآنتاناماعه ؟
با لب و لوچه آویزون گفتم : خب من حوصلم سر میره ، بعدم کارام چی میشه ؟
لبخند ملیحی زد و گفت : اونو یه کاریش می کنیم !
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 105