#پارت 79

خرید بک لینک

#رهام

توی کل زندگیم هیچوقت با این حجم از سردرگمی روبه رو نشده بودم . از خودم متنفر می شدم وقتی قلبم اختیار مغزمو ازم می گرفت و گند می زدم به همه چی . از دست سکوت دلنیا عصبی بودم . از دست این که ته دلم یه حسی می گفت کار دانیاره ولی نمی تونستم ثابتش کنم کلافه می شدم و از این که بلکه نه تنها خودش چیزی به پلیس نگفته بود حتی نذاشته بود منم از اون تماس مشکوکش حرفی بزنم کلافه ترمی شدم . بد حال بودنش حالمو خراب تر می کرد . مخصوصا وقتایی که یادم می اومد وضع الانش به خاطر منه . امیر خیلی سعی داشت باهام حرف بزنه اما من نم پس نمی دادم . می دونستم حتما اونم یه بوهایی برده که انقد پاپیچم می شه اما بازم سکوت می کردم . یک هفته ای از اون شب کذایی گذشته بود که به اصرار دلنیا دکتر بالاخره رضایت داده بود مرخص شه . بی حرف به دلنیا که سعی داشت راه بره نگاه کردم . دست چپ و پای راستش توی گچ بودن . دست راستشو به دیوار تکیه داده بود و سعی داشت راه بره . باهر یه قدمی که بر می داشت چهره اش درهم می شد . مشخص بود هنوز توی عضله هاش درد داره . دستشو گرفتم و مجبورش کردم بشینه و خودم واسه کارای ترخیص راهی حسابداری شدم . تموم این یه هفته رو حرف نزده بودو منم راحت گذاشته بودمش اما هرچه قدر بیشتر می گذشت بیشتر بهم ثابت می شد که اصلا تو حال روحی خوبی نیست . به خواسته خودش به هیچکس خبر نداده بودیم و تموم این یه هفته خودم بیمارستان مونده بودم و نذاشته بودم هارا بمونه . انگار چشمم ترسیده بود که نمی تونستم از کنارش جم بخورم.

واسه ی ترخیصم اجازه ندادم بیاد و گفتم خودم همه کارا رو انجام میدم فقط ازش خواسته بودم واسه یه مدت برای دلنیا یه سری لوازم ضروریشو جمع کنه تا پیش خودم بمونه . از ترس این که مخالفت کنه هنوز بهش نگفته بودم . اگه تو عمل انجام شده قرار می گرفت بهتر بود . برگه ی ترخیصشو گرفتم و از اونجایی که می دونستم زیر بار ویلچر نمی ره بیخیالش شدم به سمت اتاق حرکت کردم که دیدم با واکر جلوی در اتاق منتظر وایساده . با لحن غم باری گفت : کاش حداقل هارا می اومد... همونطور که داشتم کمکش می کردم حرکت کنه گفتم : از دستش دلخور نشو . من نذاشتم بیاد . سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد و بدون حرف حرکت کرد و سوار ماشین شد . تا وقتی ام که مسیر خروج از تهرانو پیش نگرفتم هیچی نگفت . اما وقتی دید مسیر خونه شو پیش نگرفتم با تعجب پرسید : کجا میریم ؟ -خونه من + اما من خونه خودم راحت.... وسط حرفش پریدم و گفتم : نگو که می خوای سه طبقه رو اینجوری بری بالا . با حرص نفسشو بیرون داد . – حرص نخور . طبیعیه که آدم وقتی می خواد خونه بگیره به این که ممکنه پاش بشکنه فک نمی کنه اما اگه غیر از اینم بود بازم نمی تونستم اجازه بدم تنها بمونی . قبل از این که دهن به اعتراض باز کنه گفتم : وقت واسه حرف زدن زیاده . ولی بدون نمی ذارم تنها بری خونت ! لحن قاطعم جلوی هر اعتراضی رو می گرفت . اصلا دلم نمی خواست به کاری وادارش کنم اما به خاطر خودش مجبور بودم ! اونم انگار حوصله بحث نداشت که بیخیال شد و تا وقتی برسیم سکوت کرد...

پارت جدید...

ما را در سایت پارت جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 214 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:32

صفحه بندی