#part_84
#امیر
از آسانسور بیرون اومدم و چمدونمو دنبال خودم کشیدم . خواستم کلید بندازم که پشیمون شدم و زنگ درو فشردم ، به سی ثانیه نرسیده بود که در باز شد . + سلام... خسته نباشی ! برای چندثانیه بدون حرف ، بدون پلک زدن به صورتش خیره موندم . یه ماه و نیمی بود بهم ریخته بودم و با این کلافگیم به زندگیم گند زده بودم ، بدون این که دلیلشو توضیح بدم ! این مدت همش یاهردومون سرکار بودیم یا اگه خونه بودیم اصلا هم دیگه رو نمی دیدیم . قهرنبودیم اما از هم فاصله گرفته بودیم و حالا با این که میدونستم چقدر می تونه ازم دلخور باشه به جای این که خودم کلید بندازم زنگ میزدم تا اون درو باز کنه و ببینمش و اون همچنان یادش بود من دوست دارم وقتی برمیگردم خونه اون ازم استقبال کنه ! نگاهمو ازش رفتم و آروم سلام دادم . خونه حسابی تغییر کرده بود ، جای چند تا از وسایل رو عوض کرده بود اما چیزی که بیشتر از اینا به چشم می اومد انگار جریان گرفتن زندگی بود ! همون طور که چمدونمو ازم می گرفت ، گفت : تا تو یه دوش بگیری منم نهارو میکشم... سری به نشونه موافقت تکون دادم و مسیر اتاق خوابو پیش گرفتم . یه ربع بعد که برگشتم میز با زیبایی هر چه تمام تر چیده شده بود و صدای تند و تیز ویولن خونه رو پر کرده بود . پشت میز نشستم و به این فکر کردم که غیر هارا کس دیگه ای هم بود که انقدر من و رفتارای مزخرف اخیرمو تحمل کنه و همچنان خوب بمونه ؟ قاعدتا نبود... ناهار توی سکوت و نگاه های من صرف شد ، اما هارا حتی سرش رو هم بالا نمی آورد یا کلمه ای حرف نمی زد و این یعنی خوب بودنش دلیلی بر دلخور نبودنش نبود ! از قبل تصمیم گرفته بودم دلیلی این پریشونی و چیزی که باید خیلی قبل تر توضیح می دادم رو براش بگم ..... بعد از تموم شدن غذاش خیلی خونسرد مشغول جمع کردن میز شد و در جواب تشکرم به لبخند ساده ای اکتفا کرد . ظرفا رو ازش گرفتم و با لحن آرومی گفتم : من میزو جمع میکنم . میشه حاضر شی باهم یه جایی بریم ؟ بدون این که حتی سوالی درمورد مقصد بکنه سری تکون داد و راهی اتاق خواب شد . بعد ده دقیقه آماده بود . یکی از خوبی های دیگش این بود که مثل بقیه دخترا ساعتها وقتش رو جلوی آینه هدر نمی داد و بدون هیچ آلایشی زیبا بود ! از اونجایی که دقیقا یک سالی بود رانندگی نمی کردم در سمت کمک راننده رو باز کردم و نشستم . توی این پنج ماه که باهم زندگی می کردیم برام عجیب بود که چرا هیچ وقت نشده در مورد این مسئله سوالی بپرسه و حتما این هم یکی دیگه از ویژگی های منحصر به خودش بود ! بدون این که نگاهم کنه پرسید : نمیگی کجا برم ؟ - بهشت زهرا... برخلاف تصورم بدون این که تعجب کنه یا سوالی بپرسه گفت : بهتره تا اونجا یکم بخوابی ، خستگی از سر و روت میباره... صندلی رو خوابوندم و همون طور که سعی می کردم لبخند پر رنگ روی صورتمو پاک کنم به این فکر کردم داشتن کسی که با وجود دلخوری هاش ازت همچنان نگرانت باشه چقدر شیرینه ! توی تمام طول مسیر فکر کردن به حرفایی که می خواستم بگم با وجود خستگی زیادم خوابو ازم گرفت . فقط چشمام بسته بود و به تک تک کلماتی که می خواستم بگم فکر می کردم . با توقف ماشین از افکارم بیرون اومدم اما چشمامو باز نکردم . ترجیح می دادم فک کنه خوابم... +امیر مردد پرسید : خوابی عزیزم ؟ عزیزم گفتنش تا حدودی نقشه خودم رو به خواب زندنمو خراب کرد ، چون لبخند کوتاهی روی لبم نشست که درست بود سریع جمعش کرده بودم اما مطمئن بودم از چشممش دور نمونده . داغ شدن گونم اونقدر غیر منتظره بود که ناخودآگاه چشمام باز شد . با دیدن قیافه عاقل اندر سفیه ای که سعی داشت خندشو پنهان کنه دست پیش گرفتم که پس نیفتم ، نفسمو بیرون دادم و گفتم : مثلا خواب بودما ! چشم غره ای بهم رفت و جوری که بشنوم گفت : خیلی پررویی! انقدر بامزه حرص می خورد که نتونستم دیگه خندمو پنهان کنم . لبخندی زد و پرسید : برم قطعه چندم ؟ ناخوداگاه خندمو فرو خوردم و قطعه مورد نظرمو گفتم . با رسیدن به قطعه ی مورد نظرم و دیدن سنگ مزارش از دور یه لحظه حس کردم پاهام شل شد . احساس ضعف می کردم و این دقیقا همون احساسی بود که حتی دوست نداشتم هارا منو باهاش ببینه . انگار هارا هم فهمید نیاز دارم تنها باشم که تنهام گذاشت . با رفتن هارا جلو رفتم و روبه روی سنگ مزارش ایستادم . با شیشه آب معدنی ای که داشتم سنگ مزارشو شستم . دوزانو روی زمین نشستمو خم شدم روی مزارشو بوسیدم ... دوست نداشتم گریه کنم اما اسم روی مزار بهم دهن کجی می کرد ، مارال قاضی ! این که همه زندگی من حالا زیر خروارها خاک بود اختیار گریه نکردن رو ازم می گرفت . با پشت دست اشکامو پس زدم و نیم ساعت تموم فقط حرف زدم ، دقیقا مثل بچگیام که از مدرسه برمی گشتم و یه بند در مرود همه چیز واسش حرف می زدم ، از همه چیز گفتم . از علی ، از خودم ، از رهام ، از زندگیم ، حتی از هارا و از احساسات عجیب درونم و صد البته از برکه دختر بچه دوست داشتنی ای که گیرنده دریچه های قلب مامان بود ، تنها گیرنده ای که می شناختمش و هر وقت می تونستم حتما بهش سر می زدم . خیلی وقت بود نرفته بودم ببینمش و حالا شاید اگه با هارا می رفتیم اونجا توضیح یه سری چیزا هم راحت تر بود . بعد نیم ساعت هارا با یه دسته گل رز قرمز و یه شیشه گلاب پیدا شد . خم شد و با وسواس مشغول شستن سنگ با گلاب و پرپر کردن گلای رز شد . تیکه سنگی رو برداشت و مشغول فاتحه خوندن شد . انقدر غرق حرف زدن شده بودم که یادم رفته بود فاتحه بخونم . بعد از این که فاتحه خوندمون تموم شد ، با نگاه محزونی گفت : من میرم تو ماشین ، تو راحت باش ! دستشو گرفتم و گفتم : بمون لطفا ! من راحتم... سری تکون داد و کنارم نشست . دستشو محکم گرفتم و آروم اما جوری که هارا بشنوه گفتم : مامان ، هارا همون دختریه که ازش برات گفتم ، تنها کسی که من به اندازه تو دوسش دارم ! خیره نگاهم کرد و با لبخند ملیحی فقط فشار خفیفی به دستم وارد کرد . وقتی حس کردم خالی شدم از روی زمین بلند شدمو پشت لباس خاکیم رو تکون دادم تا خاکاش پاک شه. هارا هم چیزی زیر لب زمزمه کرد و به تبعیت از من بلند شد و لباساشو تکوند . از بهشت زهرا بیرون زدیم. سرم درد میکرد ، شقیقه هام نبض گرفته بود و حس می کردم فشارم افتاده . دلم می خواست برم و سری به برکه بزنم اما هم حال خیلی خوبی نداشتم هم از قبل باهاشون هماهنگ نکرده بودم ، پس بیخیالش شدم و به هارا گفتم بره سمت خونه . هرلحظه که ذهنم می خواست یکم آروم بگیره اون صحنه کذایی می اومد جلوی چشمم و نمی تونستم بهش فکر نکنم . اونقدر حالم بد بود که چشمامو بستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم . با صدای بسته شدن در پلکامو فشار دادم و چشمامو باز کردم . هارا چند لحظه بعد با لیوان معجونی برگشت و مجبورم کرد تا آخرشو بخورم . حس میکردم واقعا بهش نیاز داشتم . هارا کلافه بود و منم هیچی نمی گفتم . با تغییر کردن مسیرمون و بعدتوقف روی بالاترین نقطه بام تعجب کردم ، قبل از این که بتونم چیزی بگم گفت : می دونم حالت خوب نیست ولی فک کنم اگه درمورد اون چیزی که میخوای بگی و نمی گی صحبت کنیم حالت بهتر شه ! با لبخند سری تکون دادم و بی حرف از ماشین پیاده شدم . روی تک نیمکت نارنجی رنگی نشستم و هارا هم کنارم نشست . به رو به روش خیره شد و گفت : خب من می شنوم ! نفس عمیقی کشیدم و گفتم : میدونم این مدت خیلی اذیتت کردم ، میدونم دلخوری اما خانومی میکنی چیزی نمی گی منو ببخش هارا ، واقعا این مدت هیچی دست خودم نبود ، انقدر روم فشار بود که یادم رفت من فقط تو رو دارم... سرمو بین دستام گرفتم و گفتم : ببخش منو... چونمو گرفت و سرمو بلند کرد . گریه نمی کرد ولی چشماش از غم و اشک پر بود . با بغض گفت : هیچوقت به خاطر من شرمنده نباش . من خودم انتخاب کردم وارد زندگیت شم ، یادت رفته ؟ من با یه ورژن بد اخلاق تر از الانت ساختم پسر . الانم گله ای از بداخلاقیات ندارم ، درد من اینه به من نمی گی درداتو تا من بشم مرحم نه این که مجبور شم فاصله بگیرم بشم یه.... زخم تازه... برات! سکوتمو که دید ادامه داد : میبینی هنوزم چیزی نمی خوای بگی ! بغضی که حتی اجازه حرف زدنو ازش می گرفت و قطره اشکی که از چشماش چکید قلبمو آتیش زد . با من و من گفتم : راستش امروز دومین سالگرد مامانه . هزینه مراسمو دادم بهزیستی ، فک کردم شاید اینجوری بهتر باشه ولی خب ... میدونی من معمولا این وقتا بهم میریزم چون .... پرید وسط حرفمو گفت : می دونم گفتنش برات سخته و خب من جریانو میدونم . با تعجب پرسیدم : میدونی ؟ سری تکون داد و گفت : اره خب ، امیدوارم ناراحت نشی ولی رهام همون اوایل همه چی رو برام گفت تا بدونم چه چیزی پیش رومه . برای همین میگم شرمنده نباش ، من خودم با دونستن مشکلاتت این زندگی رو ادامه دادم.... لب زدم : تو چرا انقدرخوبی؟ خندید. دستمو گرفت و گفت : چون تو رو دارم . کسی نمی دونه شاید اگه من تو رو نداشتم جای خوب بودن یه عاشق جنایتکار بودم ! یه وقتایی بود که از خودم متنفر میشدم ، دقیقا مثل الانی که نمی دونستم چه طوری می تونم دل فرشته ای که خدا واسه نجاتم فرستاده بود ، اینجوری بشکنم... همون جور که نشسته بودیم توی بغلم گرفتمش و گره ی بین انگشتامونو باز کردمو سرانگشتای یخ زدشو بوسیدم . دستشو روی قلبم گذاشتم و گفتم : میدونستی اگه قلبم اینجوری محکم میزنه فقط به خاطر توعه ؟ میون گریه خندید و با اشاره به ساعت مچی دخترونه ای که روی دست ظریفش خودنمایی می کرد ، با بدجنسی گفت : با توجه به این که الان 10 دقیقه است وارد روز جدید شدیم امروز 25 ام بهمنه و میدونستی امروز ولنتاینه ؟ چشمامو ریز کردمو و با خنده گفتم : الان کادو میخوای ؟ نچی زد و گفت : نه بابا ، من به این چرت و پرتا اعتقادی ندارم ! آدم عاشق همیشه عاشقه ! گرچه من امروز با اعتراف یه آدم تخس قشنگترین کادوی زندگیمو گرفتم... لبخند پهنی روی صورتم نشست و زمزمه کردم : این که تو اولین آدمی هستی که قد مامانم دوسش دارم ؟ تند تند سرشو تکون داد و گفت : می دونستی این قشنگترین جمله ایه که می تونستی بگی ؟ - اول این که چقد خوبه تو نیز یک آریایی اصیلی و به این چیزای خارجیا اعتقادی نداری ! دوم این که من فقط حقیقتو گفتم . به قول رهام عشق واقعی یه چیزی مثل مهر مادریه . تو منو مثل مامانم دوستم داری هارا ! این بهم ثابت شدست ، برای همین از ته قلبم اون جمله رو گفتم که به دلت نشسته . با مکث کوتاهی گفتم : راستی داشتیم می اومدیم چی به مامان گفتی ؟ +گفتم واسه زندگیمون دعا کنه . آخه ...میگن دعای مادرا میگیره! با بغض جملشو گفته بود . اولین چیزی که برای دلیل بغضش به ذهنم می رسید دلتنگی بود . بی مهابا پرسیدم : دلت برای مامانت اینا تنگ شده ؟ مظلوم سر تکون داد . روی موهاشو بوسیدم و گفتم : رهام که نیست کارا خوابیده ! نظرت چیه فردا بریم شیراز ؟ با ذوق سر تکون داد و گفت : آره ، از اون ور میتونیم به رهام و دلنیا عم یه سری بزنیم یا اصلا با اونا برگردیم تهران ! با یادآوری رهام و پریشونی روز آخرش و صدالبته جواب ندادنای اخیرش به تلفن ناخودآگاه اخمی رو پیشونیم نشست . نگران بودم و تا مطمئن نمی شدم چی شده نمی تونستم به هارا هم چیزی بگم . باید سر در می آوردم چی شده ، واسه همین موافقتمو اعلام کردم...
........................................................................................
اینم یه پارت نسبتا عاشقانه طولانی !
چالش این پارت : حستون نسبت به آینده رابه هارامیر چیه ؟
منتظرتونم![]()
ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111