#part_83
#دلنیا
بوی عود و نوای قرآن آزارم می داد ، اصلا همه چی آزار دهنده بود ، مخصوصاچیزایی که بی کس تر شدنمو به رخم می کشید . تنها کاری که در مقابل این حجم از بدبختی می تونستم بکنم ناباورانه نگاه کردن به نمایش مزخرف روبه روم بود! اونقدر شوک بودم که حتی توان ریختن اشک هم نداشتم و این عذابی بود که هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز با رفتن آقاجون تجربه کنم ! طوفانی درونم بر پا بود که انقدر حجمش سنگین بود توان بروزشو نداشتم ، مراسم زیادی ساکت بود و این همه سکوت اذیتم می کرد، هر لحظه که می گذشت حس می کردم رگای مغزم مث رگای قلبم بیشتر فشرده میشن و الانِ که پاره شن! دوست داشتم قلبمو در بیارم بزارم کنار پنجره هوا بخوره و مغزم متلاشی شه. دلم میخواست اونقدر داد بزنم که صدام دیگه در نیاد ، اونقدر گریه کنم که دیگه قطره اشکی توی مجرای اشکیم باقی نمونه و اونقدر سرمو بکوبم توی دیوار که بمیرم! من حالا از دیدگاه خودم بی کس ترین آدم دنیا بودم و تنها فرد خانوادمو از دست داده بودم ، تنها تکیه گاه امن زندگیمو! به معنای ساده همه هستی من حالا زیر خاک بود ! امروز صبح زود تنها مهره سفید باقی مونده توی صفحه زندگیمو به خاک سپرده بودم ، کنار بقیه دوست داشتنی های زندگیم!
بغض داشت خفم می کرد، امروز از اون وقتایی بود که نه میشد خوابید نه میشد بیدار موند، نه انگیزهای هست واسه فردا ، نه آرامشی برای خواب...!
هرکس که بهم تسلیت می گفت داشت منو به اجبار به لمس اسارتِ زندگی با قاعده ی مضحکِ صبر دعوت می کرد! جمله غم آخرتون باشه برام خنده دار بود ! مگه کس دیگه ای رو برای از دست دادن داشتم که غمش رو نبینم ؟ جواب منفیم روحم روخراش می داد... اما هر لحظه که می گذشت و ذهنم ازم دلیل می خواست واسه زندگی کردن مشکی چشماش می شد جوابش ... تیله های نافذی که قول قوی بودن گرفته بودن ازم! باید دووم می آوردم ، حتی بدون تکیه گاه ، بدون همراه ، بدون دلگرمی ... حتی بدون آدم هایی که آخرین امید من بودن... باید مثل یه کوه روبه روی تکتک این دردا قد علم میکردم ، آره مثل همیشه توی سخت ترین شرایط و سردترین شب ها دووم میارم ، نمی شکنم ، نمی لرزم ، نمی ریزم ، ولی...
ولی بعد از تموم این تحمل کردنا می دونستم بالاخره یه روز ، یک جا ، تمام خشم های فرو خورده شدمو و دردای پشت گوش انداخته شدم میان سراغمو انتقام بی توجهی بهشونو ازم می گیرن!
اون موقعِ که تمام این سکوتا میشه فریاد ! و دقیقا همونجاست که یه فاجعه رخ میده ، یه آتشفشان خاموشکه همه فک میکردن خاموش می مونه اما یهو فوران میکنه...
نگران سکوتم بود و فکر کنم فهمید من از اون آدمام که فریاد نمی کنن، حتی اقرار هم نمی کنن که کم آوردن و محتاج ان به حضور و نگاه و حرف های کسی ، می دونست من از اونام که توی خودم می میرم و توی کالبد متحرکم ، درون مُردَم رو تحمل می کنم ! می دونست که لحظه ای ازم غافل نمی شد!
سعی می کرد وادارم کنه گریه کنم ، اما خب نمی شد ... یعنی من گریه هامو قبلا کرده بودم و حالا شاید اشکی برای ریختن باقی نمونده بود ، سعی می کرد باهام حرف بزنه و معتقد بود : خیلی خوبه که آدم بتونه ناراحتی شو بگه اونم وقتی که کسی باشه که ازت بپرسه چرا ناراحتی ! ولی من معتقد بودم از همه اینا بهتر اینه که اصلا اسباب ناراحتی فراهم نباشه ! البته می ارزید ناراحت باشی تا اونی که دلت میخواد بیاد و از دلت دربیاره ولی خب اون که نبود!
افکار مزخرف توی سرم هرلحظه بیشتر می شد و این شلوغی مضحک اطرافم اذیت کننده بود برای همین بی توجه به آدمای اطرافم به اتاقم پناه بردم . به محض این که سر روی بالشت گذاشتم افکار جدیدی به سرم هجوم آورد! پرسش های بی جواب !
و افکاری که شاید آغازگر ورود من به این بازی کثیف بودن!
|هونیا|
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 129