#دلنیا
دقیقا بیست روزی بود که یه دست و یه پام توی گچ بود، دو هفته اولو به اجبار رهام خونه اش مونده بودم ، تمام این دوهفته تا جایی که تونسته بود کاراشو کنسل کرده بود و بیشتر با من وقت می گذروند . از اونجایی ام که من آدمی نبودم که بتونم بی کارتوی خونه بشینم ، کارای موسسه رو رهام و کارای گروه کرالو هارا به دستم می رسوند و بعد از این که طرحارو می زدم ، دبواره بهشون برمی گردونم تا تحویلشون بدن . تنها شانسی که آورده بودم این بود که دست چپم توی گچ بود و من راست دست بودم ، وگرنه حسابی از برنامه گروها عقب می موندم و علاوه براون مطمئن بودم خل میشدم از بیکاری...! حقیقتا دو سه روز اول فکر میکردم قطعا این خونه نشینی اجباری حسابی کلافم میکنه ، اما واقعا اینجوری نشده بود... این چند وقت استراحت حسابی حالمو جا آورده بود و از خستگی های اخیرم دیگه خبری نبود . انگار داشت این زندگی آروم بی دغدغه اونم بدون بدو بدو کردن زیر زبونم مزه می کرد! به خیلی از کارای عقب موندم و کارایی که دوت داشتم انجام بدم و نمی شد مشغول شده بودم . حتی با این که خودم حوصله عصا کش شدنمو نداشتم ، بچه ها گوش نمی کردن و اجازه نمی دادن خیلی تو خونه بمونم . این چند وقت خونه نشینی اجباری داشت بهم می فهموند که چقدر خودمو از یاد برده بودم و چه قدر از بقیه غافل بودم . تازه داشت عشق هارا و امیر و رفتارای عجیب رهام البته با چاشنی مهربونی بی حد و مرزش به چشمم می اومد . این ده روز آخر که امیر و رهام برای تور کنسرتا شهرستان بودن رو توی خونه هارا و امیر می گذروندم . از اونجایی که هارا سر یه تئاتر بود و من هم با این وضع نمی دونستم برم جفتمون مجبور شدیم تهران بمونیم . با این که به سنگینی پا و دستم عادت کرده بودم اما حسابی کلافم کرده بودن . از طرفی ام دیروز آقاجون بهم زنگ زده بود و گفته بود می خواد ببینتم و خب از موضوع تصادف خبری نداشت و منم نه تنها قصد نداشتم جریان رو تشریح کنم بلکه نمی خواستم منو توی این وضع ببینه ! برای همین دلم میخواست هرچه زودتر از شر این گچا خلاص شم اما خب سه چهار روزی تا تموم شدن طول درمانم مونده بود و منم وقت نداشتم . همین موضوع باعث می شد به یه درموندگی عجیبی برسم . هارا می گفت چند روزی کارو بهانه کنمو دیرتر برم اما آشوب توی دلم این اجازه رو بهم نمی داد . درست بود سه ماهی ندیده بودمشون و این چیز عجیبی نبود که آقاجون بهم بگه برم کرمانشاه اما درونم غوغا بود چون گفته بود میخواد باهام حرف بزنه و هرچه زودتر خودمو برسونم. از دیشب بعد تماسش تا صبح داشتم به این فکر می کردم صحبت کردن درمورد چه چیزی میتونه انقدر مهم و فوری باشه و هزار تا فکر و خیال کرده بودم . حس خوبی نداشتم ، جوری که اگه می شد همون دیشب راه می افتادمو می رفتم کرمانشاه ، اما خب قاعدتا تنهایی نمی تونستم ، اونم با این وضع مزخرفم . به یه بیچارگی مزخرف رسیده بودم ، واقعا سردرگمی بهم ریخته بودم . دیشب بعد تماسم داشت به سرم می زد با همین وضع یه ماشن بگیرم توی شش ساعت راهی ام که بود یه دروغی بابت جریان شکستگی ها سرهم کنم .حالم اونقدر بد بود که دیشب که رهام باهام تماس گرفته بود متوجه شد و اونقدر پیله کرد تا مجبور شدم جریانو بگم . از طرفی دلم نمی خواست درگیرش کنم و از طرفی ام اگه بی خبر میرفتم اوج بیشعوری بود . برای همین با همه تردیدی که داشتم جریانو براش تعریف کردم و فکری که به سرم زده بود و براش شرح دادم که گفت جدا از این که صلاح نیست با این وضع برم ، خوب نیست که تنها پاشم برم و از طرفی ام واسه خودم سخته . گفت امروز ساعت یازده صبح پروازشون میشینه و یه راست از فرودگاه میاد دنبالم تا اگه مشکلی نبود گچا رو باز کنیم و بعد باهم بریم... با هزار مکافات تونسته بودم دوتا بلیط کنسلی هواپیما برای ساعت پنج عصر امروز جور کنم . با این که اصولا آدمی نبودم که نتونم از پس خودم بربیام اما شرایط خاصم این اقتضا رو به وجود آورده بود، طوری که من مستقل به همه زحمت داده بودم و حسابی شرمنده همشون بودم . مخصوصا رهام که اونقدر درگیر کارای من شده بود ، به کل خودش رو یادش رفته بود . می دونستم وقتی برسه حسابی خسته است و یه پرواز دیگه خسته ترش میکنه اما خب متاسفانه چاره ای نبود و خودمو با این تفکر که حداقل می تونم بخشی از زحمتاشونو جبران کنم در برابر شرمندگی درونیم راضی می کردم . با صدای زنگ کوتاه گوشیم رشته افکارم پاره شد . گوشیمو که اسم رهام روش خودنمایی می کرد رو برداشتم و پیامشو باز کردم : سلام .ببخش پیام دادم نمی تونم صحبت کنم ، ما همین الان پروازمون نشست ، من یه سر میرم خونه لباس عوض کنم و یه سری از وسایلمو جمع کنم . تا یه ساعت دیگه لطفا حاضر باش میام دنبالت باهم بریم بیمارستان . –سلام . اوکی فقط من خونه خودمم . مطمئن بودم قاعدتا داره الان فحش کشم می کنه که چرا این همه پله رو بالا اومدم اما می دونستم وقت کل کل نداره و الان حسابی درگیره . در جوابم با لحن آمرانه ای نوشته بود نیام پایین و خودش میاد کمکم . بی خیال شونه یا بالا انداختم و مشغول جمع و جور کردن وسایلم و حاضر شدن شدم . با تموم شدن کارم نگاهی به ساعت انداختم . تقریبا یه ربعی تایم داشتم . بی توجه به حرف رهام کوله مشکی رنگمو روی دوشم انداختم و کل سه طبقه رو در حالی که داشتم بابت حسن انتخابم توی خرید خونه خودمو فحش میدادم به سختی پایین اومدم و خودمو به در رسوندم . با این که بیست دقیقه ای پایین اومدنم طول کشیده بود رهام هنوز نیومده بود . از اونجایی که نمی تونستم خیلی روی پام بایستم روی لبه باغچه نزدیک در نشستم تا رهام برسه . بعد نزدیک پنج دقیقه معطلی با شنیدن زنگ در حیاط به سمت در قدم برداشتم . با بازکردن در با چهره خسته و گرفته رهام رهام روبه رو شدم . با دیدنش ماتم برد . با دیدن قیافه خسته و گرفته اش از این که مجبور شده بود با من بیاد شرمنده شدم . با دیدنم با صدای گرفته ای گفت : آخه چه جوری این همه پله رو اومدی پایین ؟ بی توجه به سوالش با نگرانی پرسیدم : خوبی ؟ نگاه غمگینی بهم انداخت و با کلافگی سر تکون داد . قبل از این که بتونم حرف دیگه ای بزنم کولمو از روی دوشم کشید و همون طور که دستمو می کشید و به سمت ماشین هدایتم می کرد گفت : بیا بریم ، دیرمیشه... با این حالتای عجیب رهام آشوب تو دلم دوبرابر شده بود . تو ماشین نشستم و به رهامی که غرق فکر بود خیره شدم . دلم گواه بد می داد . مطمئن بودم یه اتفاقی افتاده ولی این که اون اتفاق به من وسرنوشتم گره خورده بود یا نه رو نمی دونستم و همین استرس بیش تری بهم می داد . با نگرانی پرسیدم : چیزی شده رهام ؟ بدون این که بهم نگاه کنه با کلافگی گفت : نه ، چیزی نشده... خدا می دونه چقدر دلم می خواست جملش رو به خودم بقبولونم اما هرچی می گذشت بیشتر مطمئن می شدم یه چیزی شده و همین می ترسوندم . گوشیمو از توی کیفم در آوردم و سعی کردم خودمو مشغول کنم تا افکار وحشتناک توی سرم کمتر آزارم بده . اما انگار اصلا نمی شد . استرس و درونم چیز غیر قابل انکاری بود ، یه ترس مزخرفی درونم جاخوش کرده بود... با صدای رهام از افکارم بیرون اومدم : میشه گوشیتو بهم قرض بدی ؟ با بهت پرسیدم : چرا ؟ درحالی کهس عی می کرد بیخیال باشه گفت : یه تماس مهم دارم نمی خوام خط خودم شمارش بیفته! با تردید بدون این که بخوام فک کنم دلیلش چقدر مزخرفه و تفسیرش کنم گوشیمو بهش دادم . تا خود بیمارستان فقط سکوت بود و بس . تمام مسیر بین خونه و بیمارستان رو داشتم به فاجعه ای که ممکن بود رخ داده باشه یا رد انتظارم بود فکر میکردم . فکری نبود که از ذهنم نگذشته باشه ، اونقدر اوضاع وخیم بود که حتی نمی تونستم خوش بینانه فکر کنم همه این نگرانی ها بی مورد ان . رفتارای رهامم هر لحظه مهر تایید میزدن به افکار شوم تو سرم . گرفتن نگاه غمبارش ازم جوری که انگار می خواست ازم فرار کنه ، گرفتن گوشیم ، کلافگی و عصبی بودنش ، حس ششم مزخرفی که حالمو بد میکرد همه و همه با این همه مرموز بودنشون یه جنگ هولناکو توی دلم به راه انداخته بودن. جالب این بود که نمی دونستم چی در انتظارمه و دلم هم نمی خواست باهاش روبه رو بشم . برای همین بود که سکوت کرده بودم . پتانسیل از دست دادنای ناگهانی رو ابدا نداشتم ! چه فرد ، چه یه چیز یا حتی همین آرامش نسبی. واهمه درونم غیر قابل توصیف بود. با رسیدن به بیمارستان از ماشین پیاده شدم و کنار رهام وارد بیمارستان شدم . دکتر اون 3-2 روز باقی مونده رو در نظر نگرفت و گفت مشکلی نیست ، فقط باید پام یه مدت دیگه تیو آتل بمونه . با کلافگی کارای بیمارستانو انجام دادیم . ساعت 3 بود و ساعت 4 باید فرودگاه می بودیم . بدون هیچ حرفی به سمت فرودگاه حرکت کردیم . یه ربعی به چهار مونده بود که رسیدیم . دلم می خوسات هرچه زودتر این آشوب لعنتی ای که دامن گیرم شده بود تموم شه . دلم یم خواست هرچه سریعتر برسم به عمارت تا شاید یکم آروم شم . اونقدر حالم بد بود که درک درستی از موقعیت اطرافم نداشتم ، جوری که حتی متوجه رفتن و دوباره برگشتن رهام نشدم ، با اومدنش ساندویچی رو دستم داد و با لحن مهربونی ، آروم گفت : از صبح چیزی نخوردی ، ضعف میکنی! با این که اصلا اشتها نداشتم و حالت تهوع خلی اجازه غذا خوردن رو بهم نمی داد ، با بی میلی بخش کوچیکی ازشو خوردم و بقیه رو توی کولم گذاشتم. با اعلام شدن شماره پروازمون بعد رد شدن از گیت و تحویل کارت پروازا شوار شدیم وس رجامون نشستیم . به وضوح نگرانی توی چهره رهام موج می زد ! اما نه من حرفی میزدم نه اون چیزی می گفت با این که هردومون می دونستیم چقدر حالمون بده . قطعا رهام دلیل این حال بد رو می دونست اما هیچی بروز نمی داد . انگار رهام جرات گفتنشو نداشت و من توان شنیدنشو که هیچی نمی پرسیدم . قبل از این که هوایما بلند شه دستمو گرفت . نگاه نگران و غم زدشوبهم دوخت . انگار سعی داشت چیزی بهم بگه و نمی تونست. مثل منی که لبریز از سوال بودم ولی زبونم نمی چرخید برای پرسیدنشون . با بلندش دن هواپیما وساه شکستن جو مزخرف بینمون که یه سردرگمی مبهم عاملش بود ، با صدای تحلیل رفته ای گفتم : خیلی خسته ای تا برسیم یکم استراحت کن... بی حرف سرشو روی شونم گذاشت و همون طور که دستمو می فشرد گفت : یه روزی همه چی درست میشه ، قول میدم بهت!
با طی کردن یه مسیر 45 دقیقه ای به مقصد رسیدیم . هرچه قدر جلوتر میرفتیم هول و ولای درونم بیشتر می شد و پریشونی توی چهره رهام مشهود تر.... با رنگ پریده رهام دیگه مطمئن بودم هر چی هست ، هرچیزی کهش ده به اون عمارت گره خورده! با عجله یه راست از فرودگاه ماشین گرفتیم و به طرف مقصد حرکت کردیم. دلیل این همه عجله واسه فهمیدن یه درد دیگه رو فقط خودم میدونستم . می خواستم دیر نشه واسه انجام کارایی که نگرده لودم ، حرفایی که نزده بودم ، می خوساتم برم جلوی اون فاجعه های توی ذهنمو بگیرم غافل از این که دیگه کار از کار گذشته بود! با رسیدن به عمارت به سرعت از ماشین پیاده شدم که با دیدن صحنه مقابلم روح از تنم رفت ! با ناباوری پلک زدم تا صحنه ای که می دیدم خواب باشه، اما اون صحنه یه خواب نبود ، کابوسی بود که از اون لحظه به بعد هر لحظه دامن گیر من و زندگیم بود و سیاهی رفتن چشمام تازه شروع پرت شدنم توی سیاه چاله عمیق ریشه دار زندگیم بود!
.............................................................
میدونم دوتا جمله آخر ترسوندتون !
اینم از پارت 82 ، طبق روال نظرا سی تا بشه پارت بعد رو میذارم .
بچه ها من وقتی میگم نظر بدین برام مهم نیست هی تعریف کنین واقعا هر انتقادی رو اگه محترمانه بیان کنین واقعا ممنونتون میشم . از این بعد واسه کامنتا یه چالشم داریم . چالش این دفعه اینه ! به نظرتون چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی در آینده قراره بیفته ؟
بهتون نوید یه آینده جنایی ترسناک هیجان انگیز شاید تلخو میدم با کمی چاشنی عشق!
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 116