#هارا
دلم برای همه چیز این خونه لک زده بود .
مخصوصا اتاقم . برای همین سری به اتاقم زدم .
مثل همیشه همه چی سر جاش بود .
فقط یکم خاک گرفته بود روی وسایل .
اخرین باری که درست و حسابی توی این اتاق روزامو گذروندم 16 سالم بود .
حتی وقتی برگشته بودمم کمتر از یه ماه روزامو اینجا گذرونده بودم .
دلم برای بچگی هام تنگ شده بود .
گوشه گوشه این اتاق برام خاطره بود .
خودکار برداشتم وتوی دفتر شعرهام روی خط ها به راه افتادم :
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود.
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، صمیمی ترین دوستم بود وقتی باهم دعوا می کردیم
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند
بازی دادن فقط راه دادن دخترک جدید به بازی بود
تنهایی در نبود کسی در خانه خلاصه میشد
خیانت بازی کردن با دوستی دیگر بود
دروغ فقط زمانی بود که دوست داشتم شکلاتم را تنها بخورم
گریه فقط برای جدایی چند ساعته مدرسه بود
بغض دلیلش گم شدن عروسک موطلایی ام بود
انتظار فقط منتظر پدر بودن بود با خوراکی های خوشمزه
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود.....
حسن کودکی ام این بود که تورا نمی شناختم و ندیده بودمت
آخر هر کسی تو را دیده باشد
شب ها و پاییز های سختی خواهد داشت
حسن کودکی ام این بود
نفهم بودم
این روزها می میرم بارها
از بس می فهمم و به روی خودم نمی آورم
خودم را میزنم به بیخیالی که ذره ای مهر من در دلت جای ندارد
خودم را می زنم به بیخیالی که عقلم ، قلبم را وادار نکند قیدت را بزند
آخر نمی دانی که
قید تو
شاهرگ زندگی من است
بزنم
خود ابتدا جان خواهم سپرد
این روزها یک جور تلخی آرومم
گویا که مرده ام ،
مرگ برایم مردن نیست
از این دنیا رفتن نیست ،
مرگ از یاد تو رفتن و جایی در قلب تو نداشتن است....
و من مرده ام .....
با صدای مامان که صدام می زد رشته افکارم پاره شد .
+زنگ بزن امیر ایناعم بیان شام بمونین
-نه مامان جان من فردا اجرا دارم برم خونه بهتره
+پس فردا شب که شب یلداس بیان
واقعا یادم رفته بود که فردا شب یلداس
تصمیم گرفتم به جبران افتضاح اون شبم شب یلدا همه رو دعوت کنم
-نه شما بیان . دیشب که اومدین اونجوری شد
+باشه
بعد کلی سفارشو نصیحت بالاخره اجازه مرخصی داد .
برای فردا شب رفتم خرید و
بلاخره ساعت 6 رسیدم خونه .
امیر و رهام هنوز نیومده بودن و رهامم خبری بهم نداده بود .
هرچه قدر رهامو میگرفتم جواب نمی داد .
داشتم از دلشوره میمردم .
آدرس استدیو رو هم نداشتم حتی .
کاری از دستم بر نمی یومد برای همین خودمو سرگرم کار کردم.
ساعت 11 بود ولی هنوز نیومده بودن .
هی راه میرفتم و تقریبا تمام خونه رو متر کرده بودم .
دیگه داشتم دیوونه می شدم
داشتم لباس می پوشیدم که خودم برم دنبالشون بگردم که صدای در از پایین اومد
سریع دویدم پایین
اومده بودن .
امیر بی توجه به من رفت اتاقش
-این چش بود ؟
رهام: منم نمی دونم . کلا بهم ریخته .
-داشتم از دلشوره می مردم . چرا به من هیچ خبری ندادی؟
رهام : به خاطر اینکه خودمم تازه پیداش کردم . بعدشم که پیداش کردم اصلا اعصاب نداشت . تازه استدیو هم نیومد . ببخش که نگرانت کردم .
-اشکال نداره
اونشب اونقدر خسته بودم که سریع خوابم برد .
......................................................................
از صبح پاشده بودم و داشتم کارامو میکردم .
به امیر و رهامم گفته بودم که شب مهمون داریم .
اونا به جبران دیروز که امیر نرفته بود سر تمرین امروز تقریبا تا موقعی که من اجرا داشتم ، تمرین داشتن .
مامانم اینا ، دلنیا ، بابای امیر و علی و پرهامو دعوت کرده بودیم .
مامان بابای رهام اراک بودن .
از رهام پرسیدن که پگاهم دعوت کنم یانه
که گفت نه
من که از رابطه این دوتا سر در نمی یاوردم .
برای جبران گندی که پریشب زده بودم کلی تدارک دیده بودم و برای بامزگیش کرسی گذاشته بودم .
ساعت 4 بود که برای اجرا زدم بیرون
توی کل طول مسیر تمام فکرم این بود که نکنه امشب یه سوتی ای بدیم و همه چی خراب شه .
ساعت 6 اجرا بود و من ساعت 5 رسیدم .
بعد یه ساعت سوند چک اجرا راس ساعت 6 شروع شد و ساعت 7 تموم .
بعد تموم شدن اجرا خداروشکر مهمون خاصی برای روز اول نداشتیم
برای همین بدون اینکه تو بک استیج وایستم سریع لباس عوض کردمو با دلنیا رفتیم خونه .
موقع حاضر شدن تازه به عمق فاجعه پی بردم
الان مثلا بچه من چند وقتش بود ؟
مامان اینا یه چیزی فکر میکردن و بابا ی امیر یه چیز دیگه
برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب با اینکه از لباس گشاد اصلا خوشم نمی یومد ، یه لباس تقریبا آزاد پوشیدم که ضایع نشه .
مهمونا تک تک اومدن و اونشب خیلی خوب برگزار شد حتی امیرم به ظاهر خوشحال بود ولی جای خالی مامانش کاملا حس میشد و اینو من خیلی خوب تو وجود امیر لمس میکردم .
موقع فال گرفتن غزل من بی قرار ترم کرد :
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
غم این عشق گریبان گیر زندگیم شده بود ...
اونشب با پرهامم آشنا شدم
برعکس رهام تقریبا آدم جدی ای به حساب می اومد .
اونقدر حواسم پرت تک تک رفتارای امیر بود که حتی نفهمیدم رهام و دلنیا در مورد چه چیزی کلی حرف زدن
بعد از اینکه همه رفتن
شروع کردم به جمع و جور
دلنیا خواست بمونه و کمکم کنه ولی من قبول نکردم.
به کمک رهام و امیر تقریبا ساعت 3 همه چی جمع و جور شد .
رهام و امیر رفته بودن اتاقاشون ولی من چون خوابم نمی برد تصمیمی گرفتم یه سری به اتاق طبقه بالا که تاحالا ندیده بودمش بزنم .
با باز کردن در اتاق شوکه شدم .
یه استدیو خونگی بود .
نشستم پشت پیانو شروع کردم نواختن یه آهنگ غمگین .
دلم خیلی گرفته بود
مث همیشه هوای دلم بارونی بود و
این هوا به چشمام سرایت می کرد و
اشکام آروم آروم رو گونه هام جاری میشدن
آخرای آهنگ بود که حضور یه نفرو حس کردم .
اشکامو پاک کردم و برگشتم
برخلاف انتظارم امیر بود
امیر : قشنگ میزنی
خدا میدونه چه قدر خوشحال شدم از این حرفش .
-مرسی. تو چرا نخوابیدی ؟
امیر : خوابم نمی برد صدای پیانو رو شنیدم دیدم تو عم بیداری اومدم اینجا
-خوب کاری کردی . راستی قضیه بچه رو خودم جمع و جورش کردم پیش مامان اینا . تا کی باید به این دروغا ادامه بدیم ؟ میترسم همه چی لو بره .
امیر : نمی دونم . انقدر برای تموم شدنش عجله داری ؟
من وقتی لحظه ای به کنارش نبودن فکر میکردم دیوونه میشدم بعدا اینجوری میگفت . ولی به خودم قول داده بودم ضعف نشون ندم .
- نه ، به هیچ وجه . تو چرا انقدر تو خودتی ؟
امیر : از سر دلتنگیه شاید
نپرسیدم دلتنگ کی
چون خوب میدونستم منظورش کیه .
هروقت امیر اینجوری می شد
دلم آتیش میگرفت
ولی بالاخره باید باهاش کنار میومد .
امیر : این دومین شب یلدایی عه که کنارم نیست هارا.
نمی دونستم چی باید بگم و جواب این دل بی قرارشو چی بدم .
بعد یه مکث طولانی خودش سکوتو شکست و گفت :
راستی هارا من اصلا نمی دونستم تو میخونی و موسیقی کار میکنی .
قشنگ معلوم بود خیلی ریز بحثو عوض کرد ولی به روش نیاوردم و گفتم : من رشته دانشگاهیم تئاتر و سینماعه و دانشجوی بازیگریم . ولی از بچگی موسیقی دوست داشتم . یادمه یه دورانی توعم به بازیگری علاقه داشتی .
امیر : چه جالب . اره . دنبالش نرفتم .
دوباره یه سکوت بینمون حاکم شد .
حرف زدن ما دوتا باهم بدون دعوا عجیب بود
تعجبی نداشت که حرف کم بیاریم .
امیر : هارا
-جانم
امیر :میتونی الان بخونی ؟
هم خوشحال شدم هم متعجب هم هیجان زده .
-اره حتما .
شروع کردم به نواختن و اولین آهنگی که به ذهنم اومد و خوندم :
کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری؟
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری؟
شونه ی کی مرحم هق هقت میشه دوباره؟
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره؟
برگ ریزونای پاییز
كي چشم برات نشسته
از جلو پات جمع کنه
برگای زرد و خسته
کی منتظر می مونه
حتی شبای یلدا
تو خنده رو لبات بیاد
شب برسه به فردا
کی از سرود بارون
قصه برات میسازه ؟
از عاشقی میخونه
وقتی که راه درازه ؟
کی از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره؟
نکنه ستاره ای بیاد
یاد تورو نیاره ...
نکنه ستاره ای بیاد
یاد تو رو نیاره ....
ادامه دارد ........
#هونیا
#H
پارت جدید...ما را در سایت پارت جدید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 205